دامان محبت
ای خوش آن کشته عشقی که به امید وصال
نام دلبر شنود زندگی از سر گیرد
عاشق آن نیست که چون نوبت هجران آید
بـه کـناری رود و حال مـکـدر گـیـرد
عاشق آن است که راه طیران تا بر دوست
عالم و هرچه در او در کنف پر گیرد
عاشق آن است که در راه وصال محبوب
دل ز اکبر بــبــُرد چشم به اصغر گیرد
گه در آغوش کشد جسم نحیف بیمار
گه به دامان محـبـت سـر خواهـر گیرد
از همه هستی خود چشم بپوشد آنگاه
طفل شش ماهه خود در بر لشگر گیرد
ای حسین ای سر عشاق که نام تو خدا
اولـیـن نـام بـه عـشـاق به دفــتــر گـیـرد
جان فدای تو و جانبازیت ای خسرو عشق
عشق باید ز مـِـی عشق تو ساغر گیرد
در ره عشق چه باک است اگر خصم عنود
از سـر خـواهــر او چـادر و مـعـجــر گـیـرد
افـتـخـاری به جـز از عـجـز نـسـازد ظـاهـر
دارد امـیـد که پـاداش بـه مـحـشـر گـیـرد